تبليغاتX
مهربانی ممنوع!!!!!!!!!!!! - پل چوبی
حرفای دل

پل چوبی کهنه،فرسوده از سالها استفاده،در زیر وزن ناچیز بدنش سر و صدا می کرد.این همان مکان بود،مکانی که اولین بار یکدیگر را دیدند.پدر و مادرش این مزرعه را در تابستان سال 1908،دو مایل پایین تر از جایی که او زندگی می کرد،خریداری کرده بودند.

او همه ی جزییات اولین ملاقاتشان را به یاد داشت و با مرور آنها تبسمی بر لبانش نقش بست. در آن دخترک فقط 10 سال داشت،در حالی که خودش 12 ساله بود.دخترک پس از یک بارش تند بهاری،موهایش قرمزتر از خاکهای سرخ جورجیا نشان می داد.پوست صورتش صاف با لکهای زیاد بود که دارچین های روی کیک پای سیب مادرش را به خاطرش می آورد،همان کیک مخصوصی که هر سال مادرش به خاطر آن برنده ی روبان آبی مسابقات ناحیه می شد.فکر آن دهانش را آب انداخت و شکمش را به سر و صدا واداشت.او قبل از آماده شدن صبحانه توسط مادرش،از خانه بیرون زده بود.

گلهای همیشه بهار در امتداد رودخانه با انواع و اقسام رنگهای زرد طلایی،قرمز سیر و نارنجی روشن آشوب به پا کرده بودند.رودِ درخشان مثل تمام ایام تابستان،آرام و تنبل جریان داشت،مگر آنکه پس از یک بعدازظهر پرباران قصد خودنمایی داشته باشد.او قلاب و بطری کرمهایش را آورده بود،اما گربه ماهی ها،حال و حوصله ی گاز زدن به قلابش را نداشتند،بنابراین او به پرتاب سنگ روی آورده بود.

دخترک بدون تعارف گفت:شرط می بندم که اگر نه بهتر از تو،مثل تو سنگ را بر روی سطح آب به جست و خیز دربیاورم.

او گفت:فکر نکنم.

دخترک سنگ تخت و صافی را برداشت که بتواند حداقل 5 بار یا بیشتر بر روی آب بپرد.او حرکت تندی به مچ دستش داد و سنگ شروع به جست و خیز کرد،6،5،4،3،2،1 و...سنگ هفت بار بر روی سطح آب جست و سپس به قعر آن فرو رفت تا به دیگر سنگهای بستر رود بپیوندد.

نوبت او فرا رسید.با اطمینان خودش را فرد پیروز قلمداد کرد.با دقتی تمرین شده سنگ را پرتاب کرد.سنگ با صخره ای در وسط جریان آب برخورد کرد و با یک شیرجه ی آرام به قعر آب فرو رفت.دخترک بلافاصله گفت:به نظر من که این فقط یک بار جستن به حساب می آید.

عقب افتادن از یک دختربچه ی لاغراندام که به جای خواهر کوچکش محسوب می شد،چیزی نبود که مورد علاقه ی او باشد.وسایلش را برداشت و به راه افتاد.آنچه دخترک گفت او را سر جای خود متوقف کرد.او یک پاکت قهوه ای رنگ مقابلش گرفت و گفت:تو باید از من می پرسیدی جایزه ی بازنده چیست؟ بوی خوش ساندویچ همبرگر و بیسکویت،مشامش را نوازش کرد.آنها زیر یک درخت بزرگ نشستند و اولین غذای خود را خوردند.از آن لحظه به بعد،آنها دیگر از هم جدا نشدند.

سالها از پی هم سپری شد.اوایل پاییز 1914 او برای دخترک،دسته گل مورد علاقه اش را تهیه کرد.آخرین گلهای همیشه بهاری که او در ساحل رود پیدا کرده بود.وقتی دسته گل را به او داد،سر به زیر انداخت و با گونه هایی گلگون حرف دلش را زد:خواهش می کنم این افتخار را به من بده که همسرم باشی.او 18 ساله شده بود و جنگ تازه در اروپا به راه افتاده بود.روزنامه ها و رادیو چیزی جز اخبار جنگ ارایه نمی کردند.او گفت:من در بهداری ارتش ثبت نام کرده ام.تا یک هفته ی بعد،قطارم به سوی چارلستون حرکت خواهد کرد.آنها شنبه شب در حضور دوستان و بسیاری از اقوام با هم ازدواج کردند.پذیرایی خوب بود و شاخه گلهای خشک همیشه بهار زینت بخش میزها بودند.همه می خوردند و می گفتند و می خندیدند.بساط جشن و پایکوبی و آواز برپا برقرار بود.

زوج جوان،چهار روز به یادماندنی در کنار هم بودند.وقت جدایی چیزی به جز اشک و اندوه وجود نداشت.پس از آن،مرد جوان هرگز همسرش را زنده ندید.وقتی بازگشت،دریافت همسرش در اثر شیوع بیماری آنفلونزا از دنیا رفته است.

مرد از پل چوبی عبور کرد و در حالی که دانه های سبک برف با وزش باد زمستانی به هوا بلند می شدند،به طرف کلیسای کوچک روستا رفت.برگهای خشک و مرطوب را از روی سنگ قبر همسرش کنار زد.سپس دسته گل همیشه بهار دیگری روی آن قرار داد.او می دانست که هدیه اش،روح همسرش را شاد خواهد کرد.

 

او در طول تابستان،هر روز به این مکان می آمد و همیشه با خود قلم مو و رنگ روغن می آورد تا نقاشی کند.گلهای همیشه بهار همیشه در زیر انگشتان پرتوانش زندگی می گرفتند.او حلقه ی عروسی و مدال افتخارش را درآورد و بر بالای سنگ قبر گذاشت.سپس آرام تصویر قاب گرفته ی او را کنار نامش نگه داشت،نامی که به معنی گل همیشه بهار بود،ماری گلد.

                                                                        نانسی پاولی

+ نوشته شده در  85/04/15ساعت 12:43  توسط لیلا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
مهرباني ممنوع !!!!!!!!!!!!!!!!
دست سوزنده مشتاقت را
در نهانخانه جيبت بگذار
تا كه پابند نباشي به كسي دست بدهي
خارهايي هستند كه ز سر پنجه دوست با سر انگشتانت می جنگند ،
دوستي مسخره است
مهربانی ممنوع!!!!!!!!!!!!!!

پیوندهای روزانه
گالری زیبا از عکسهای آرایش
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
88/06/08 - 88/06/14
87/11/22 - 87/11/30
87/11/05 - 87/11/21
87/06/08 - 87/06/14
87/05/01 - 87/05/07
87/03/08 - 87/03/14
87/02/22 - 87/02/31
87/02/01 - 87/02/07
86/11/22 - 86/11/30
86/10/01 - 86/10/07
86/09/01 - 86/09/07
86/08/22 - 86/08/30
86/08/08 - 86/08/14
86/07/22 - 86/07/30
86/06/08 - 86/06/14
86/05/05 - 86/05/21
86/04/08 - 86/04/14
86/03/01 - 86/03/07
86/02/01 - 86/02/31
85/12/01 - 85/12/29
85/11/01 - 85/11/30
85/10/01 - 85/10/30
85/09/01 - 85/09/30
85/08/01 - 85/08/30
85/07/01 - 85/07/30
85/06/01 - 85/06/31
85/05/01 - 85/05/31
85/04/01 - 85/04/31
پیوندها
ع ش ق
Aashtari
عاشق خدا باش تا...
حرفهای دل
ورود پسر ممنوع
دل خاکی
بنویس نامه نویس
همه چیز
خلوت کبوتر خسته
میون عشقای خدا عشق تو شد نصیبم
به خیر هاتن
شاهزاده خلیج
فانوسک خاموش
در شهر
جک و اس م اس
یه وب باحال برای همه
به وبلاگ عشقولانه خوش آمدید
بی وفا
اخبار کامپیوتر و دانلود
به نام خدا
بهشت گمشده
اشک غزل
برمودا
الهه شرقی
بی ستاره تنهاییم
عسل مامانی
آسمونی تر از ....
دوستانه
آخه دل من
دنیای اس ام اس
ساحل غم
سرگرمی
افسونگر تنها
محمد انصاری پور
با زندگی میجنگم
زیبا کده لیلا
تو هم اشک مرا معنا نکردی
دنیای قلم
hanieyh
بچگی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM