تبليغاتX
مهربانی ممنوع!!!!!!!!!!!!
حرفای دل

یکی بود یکی نبود، یه خدا بود و یه دریای کبود،که همه بهش می گفتن آسمون، یه زمین بود و یه شهر و یه غریب، با یه جاده که مسافری نداشت.

توی این شهر غریب، زیر سایه ی دو تا بید بلند، که هنوز مجنون مجنون نبودن، یه کسی شاید مث یه دخترک، همیشه دنبال گمشدش می گشت.

اما اون گمشدشو ندیده بود، فقط از شدت غصه غروبا، یه چیزی مثل بلور، لای اشکاش می شکست و روی گونه هاش می ریخت.

گونه هاش از غم اونی که نمی دونست کیه، خیس بارون می شدن.

چند تا پاییزم گذشت وهنوز دخترک قصه ی ما، مات و مبهوت و اسیر، نگاهش به جاده بود و دلش می خواس یه روز بپرسه ازپرستوها که مسافرش همون ِ که ...... اما دخترک نشونه ای نداشت.

نمی دونست اونی که قراره از راه برسه با چشاش چند تا گل مریمو جادو می کنه؟

باز نگاش به قلب چند شاپرک تیر می زنه؟ شبنمو از چشای چند تا غریب پاک می کنه؟ آیا اصلا اون میاد؟ دخترک دیوونه بود، دیگه طاقتش مثل گلا رفته بود از کف و پرپر شده بود.

یه شب نیلی و شفاف، تو یه تابستون قشنگ، وقتی آدما همه تو خواب و رویاشون بودن، دخترک دستشو برد به آسمون، با همون لحنی که برگای مسافر با درخت حرف می زنن، با خدا غرق تمنا شد و زار.

وسط درد و دلش یه چیزی مثل یه مرغ، با دو تا بال طلایی و یه پرواز لطیف، از رو آسمون آرزوش گذشت.

دخترک عاشق عاشق شد و بعد چند تا قطره اشک پاک، لبای غنچه ی آرزوشو تر کرد و گذشت.

دخترک فهمیده بود یه کسی که مثل هیچکس نباشه، یه روزی مثل یه رویای عجیب میاد و رو غصه هاش خط می کشه، مشقای صبرشو امضا می کنه، زبون فرشته های عاشقو یادش میده، اما اون چه شکلیه؟

دخترک همیشه با گفتن این سوال سخت، خوابو از چشمای غمزدش می روند.

آدمای سرزمین دخترک، همشون بنفش و قهوه ای بودن، شایدم یه دستشون خاکستری، مثل غم وقتی رو برفای زمستون می شینه، اما دخترک خودش چه رنگی بود؟

هیچ کسی جواب این معما رو بلد نبود.

دخترک با بچه ها تو کوچه ها دوس نمی شد، دخترک تو بازیا همیشه داوری می کرد، دخترک دوستی نداشت، شایدم داشت و اونارو دوست نداشت، آدم عجیبی بود، عاشق چشمای خیس و دلای ابری و پاک، که می خوان با یه اشاره برسن به آسمون، اما دوره راهشون.

دخترک به جاده و به پنجره سپرده بود که اگه یه روز یه چیزی مثل وحی، مث الهام از مسیر انتظارشون گذشت، نذارن بازم بره، بگن اینجا یه کسی پشت چند تا در بسته زیر این سقف کبود عمریه منتظر ورود یه مسافره.

روزا مثل هم گذشت، دخترک چاره ای جز دعا نداشت، شبا اون بود و نیاز و آسمون، اما دنیا واسه اون همیشه این جوری نموند

یه روزی که مثل هیچ روزی نبود، یه فرشته، یه کسی که مث هیچ کسی نبود، با دو تا چشم نجیب، که دل تموم آدما رو مبتلا می کرد، با یه لبخند قشنگ و صورتی، مث برگای گلای شمعدونی، با نگاهی که پر از عشق به یک چلچله بود، اومد و واسه همیشه دل دخترک رو برد، عوضش غصه هاشو ازش گرفت.

دخترک حالا دیگه تنها نبود، اون حالا یه چیزی داشت، که مث عروسکای بچه های همبازیش، دیگه خریدنی نبود، چون خدا اونو برای دخترک آورده بود.

اسم قهرمان رویاهای سبز دخترک، همونی که دخترک عاشق چشماش شده بود، همونی که دخترک با دیدنش دیوونه شد، اسم بی نظیری بود، اسم زیبا چقدر به چهره ی اون می اومد، همونی که دخترک سفارش نشونی شو به جاده کرد، عاقبت اومد و موند، خلاصه زیبای نازنین ما از همون لحظه ی اول دل دخترک رو برد، به یه جایی که نمی دونم کجاست، شاید از کهکشونای آسمون دورتره، شایدم همسایه ی ستاره هاست، آره زیبا شده بود عشق و نیاز دخترک، زندگیش بود و همین.

دخترک یه روز دلو به دریا زد، تو چشای ناز زیبا نگا کرد و با یه شرم آروم و عجیب و موندنی گفت به اون، دوستت دارم ولی . تو سکوتش پر اون حرفایی بود، که اگه یه وقتایی گفته نشه قشنگ تره. اون چیزی نگفت

شب اون روز عجیب، دخترک با دلی آروم و سبک، با یه آتیش بزرگ که تموم دلشو سوزونده بود، به امید داشتن یه دلخوشی، که فقط تو دنیا اون صاحبشه، چشماشو بست و تو رویاهاش نشست.

دخترک با عشق این فرشته ی صبور و ماه و موندنی، خیلی بی بهانه زندگی می کرد، دخترک فقط با عشق این فرشته رفع تشنگی می کرد، یاد زیبا شده بود راز طلوع زندگیش، مگه از دوری اون خوابش می برد؟

شب تا چند ساعتی با عکس اون حرف نمی زد، تا تموم اتفاقایی که اونروز واسه اون افتاده بود، واسه زیبا نمی گفت، خواب به چشماش نمی رفت، سحرم وقتی چشاش، دیگه داشت رو هم می رفت، آرزو می کرد تو رویاهاش ببینه فرشته رو.

اما دخترک حالا یه غصه داشت، یه غم خیلی بزرگ، رنگ گلهای بنفشه تو غروب، رنگ بغضی که شقایق می کنه، رنگ پرواز یه قو از رو یه دریاچه ی سرد، می دونین غصه ی دخترک چی بود؟

دخترک می گفت اگه یه روز یا شب تلخ، زیبای اون سوار بالای سرنوشت بشه، اگه تقدیر اونو یک جا ببره، که یه دختر دیگه، شبا دعا کرده باشه، اگه اون قبول کنه، بخواد با سرنوشت بره، بره پیش دختره، دختره عاشقش بشه، اگه وقتی رفت دیگه یادش بره، یه کسی پشت یه انتظار زرد، داره از دوری اون یه جوری پرپر می زنه، اگه من مثل جزیره های دور دریاها، توی خاطرات اون واسه همیشه ناپدید بشم، اگه اون یادش بره، یه مریمی دیوونشه، اگه از پیشش بره دق می کنه، من دیگه غصه هامو به کی بگم؟ کی میاد گوش کنه که چرا یه روز، یه کسی گفته به من، بالای چشمت ابرواِ؟

دخترک یه مدتی توی بهار، شب و روز کارش همیشه گریه بود، چاره ای جز این نداشت، گاهی لا به لای گریه هاش یه کم دعا می کرد، این روزا تا یه کسی حرفی به دخترک می زد، که تحملش براش ساده نبود، روبروی چشای زیبای نازش می نشست و بهش می گفت ببین، نازنین، اینا به شیشه های آرزوم دارن سنگ می زنن، با حرفاشون بال دلم رو می شکنن، اون موقع زیبای نازنین ما، با یه شیوه ی عجیب، خیلی نرم و ساده آرومش می کرد، گاهی دلداریش می داد و بعدش بهش می گفت، اینو هم مثل بقیه زود فراموشش کنه.

دخترک فقط به حرفای فرشته گوش می داد، زندگیش بود و همین یه دلخوشی، یکی که از آسمون از اون بالا اومده بود، تا نذاره دخترک بیشتر از این بین آدمای خشک و قهوه ای، بی پناهی بکشه، حالا دخترک دوباره مثل قبل، داره از زندگی و آدما نا امید می شه، حق داره زیبای اون اگه بره، دوباره اون می مونه با عالمی آدم بد، آدمایی که گلای باغچه رو دوس ندارن، آدمایی که رو برگای غریب پاییز بشه پا می ذارن، دلشون برای بارون شدید تنگ نمی شه، رعد و برق که می زنه، پنهون می شن تو خونشون، یعنی من با اینا زندگی کنم؟

این سئوال داشت دیگه دیوونه تر از پیشش می کرد، هی نشست و غصه خورد، اما راهش این نبود، پس یه شب نشست و این ماجرا رو، واسه هر کسی که گمشده داره ترجمه کرد، تا یه روز برای زیبای عزیزش بخونه، شاید اون بهش بگه چیکار کنه.

دخترک همین یه عشقو توی این دنیا داره، جون هر چی گل نیلوفر تنها توی مرداب خوابیده، شماها بهش بگین، کجا صبوری می فروشن، این دوا فقط دست فرشته هاس؟

زیبا چی؟ اگه بره تحملم تموم می شه، دوباره می شم همون دخترک گذشته ها، منتها دیوونه تر.

خلاصه زندگی این دخترک گل خارا و گلای کوچیک حقیقته، که تو حاشیش فقط با خط سرخ یه کسی از آسمون نوشته زیبا جون بمون، تو بری موندن من معنی دیوونگیه، آخرین حرفم اینه.

تو بری آخر زندگیه............................

+ نوشته شده در  85/07/29ساعت 11:35  توسط لیلا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
مهرباني ممنوع !!!!!!!!!!!!!!!!
دست سوزنده مشتاقت را
در نهانخانه جيبت بگذار
تا كه پابند نباشي به كسي دست بدهي
خارهايي هستند كه ز سر پنجه دوست با سر انگشتانت می جنگند ،
دوستي مسخره است
مهربانی ممنوع!!!!!!!!!!!!!!

پیوندهای روزانه
گالری زیبا از عکسهای آرایش
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
88/06/08 - 88/06/14
87/11/22 - 87/11/30
87/11/05 - 87/11/21
87/06/08 - 87/06/14
87/05/01 - 87/05/07
87/03/08 - 87/03/14
87/02/22 - 87/02/31
87/02/01 - 87/02/07
86/11/22 - 86/11/30
86/10/01 - 86/10/07
86/09/01 - 86/09/07
86/08/22 - 86/08/30
86/08/08 - 86/08/14
86/07/22 - 86/07/30
86/06/08 - 86/06/14
86/05/05 - 86/05/21
86/04/08 - 86/04/14
86/03/01 - 86/03/07
86/02/01 - 86/02/31
85/12/01 - 85/12/29
85/11/01 - 85/11/30
85/10/01 - 85/10/30
85/09/01 - 85/09/30
85/08/01 - 85/08/30
85/07/01 - 85/07/30
85/06/01 - 85/06/31
85/05/01 - 85/05/31
85/04/01 - 85/04/31
پیوندها
ع ش ق
Aashtari
عاشق خدا باش تا...
حرفهای دل
ورود پسر ممنوع
دل خاکی
بنویس نامه نویس
همه چیز
خلوت کبوتر خسته
میون عشقای خدا عشق تو شد نصیبم
به خیر هاتن
شاهزاده خلیج
فانوسک خاموش
در شهر
جک و اس م اس
یه وب باحال برای همه
به وبلاگ عشقولانه خوش آمدید
بی وفا
اخبار کامپیوتر و دانلود
به نام خدا
بهشت گمشده
اشک غزل
برمودا
الهه شرقی
بی ستاره تنهاییم
عسل مامانی
آسمونی تر از ....
دوستانه
آخه دل من
دنیای اس ام اس
ساحل غم
سرگرمی
افسونگر تنها
محمد انصاری پور
با زندگی میجنگم
زیبا کده لیلا
تو هم اشک مرا معنا نکردی
دنیای قلم
hanieyh
بچگی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM