![]() |
![]() |
|
| حرفای دل |
|
سلام میلاد با سعادت حضرت فاطمه زهرا (س) بانوی دو عالم رو به همه شما دوستان عزیز تبریک میگم . به مادر گلم و به تموم مادرهای گل که این روزها حسابی کادوبارون میشن هم تبریک میگم. ولی خودمونیم کادوووووووووووووووو چی بگیرم؟ وای خدایا من که آسم و پاسم! دراو ندارم یه جیب خالیه که یه مورچه توش لونه کرده تازه سوراخم هست آه آه آه خدای من خودت برسون مامانی اگه بدونی چقدر دوست دارم بی خیال کادو میشی اونقدر دوست دارم که نگوووووووووووووووووووووووووووووووووو همه هرچه هست و نیست از توست بی نفس شما من هیچم ...اگر صدایی و نفسی هست از شماست مادر! با عطر افشانی نجیب مادرم از عطر افشانی تمام گل ها بی نیازم نیاز من بوسیدن دست های سخاوتمند شماست مادر این کوچک حقیر:رخصت میخواهد که در پیشگاه مهربان شما بنشیند زانو بزند و بگوید:تمام آنچه که بودم هستم و خواهم بود همه و همه مدیون شماست الهی غم نبینی گلکم! مادردوست دارم امضاء:یه کوچولو بیاین این روزا اگه کسی تو درو همسایگی ، توکوچه پس کوچه، یا شایدم تو اون کوچه تنگه بچه های رو می شناسین که مادرشونواز دست دادن بیاین بریم به اونا سر بزنیم بیاین با یه شاخه گل بریم بهشون سر بزنیم راستش این روزها که ما تو بغل مادرامون تو نازو نوازش بزرگ میشیم کسایی هم هستن که توناراحتی با غم و غصه تو دامن روزگار بزرگ میشن بیاین به سر مزار مادرایی بریم که یه روزی به بچه هاشون عشق میورزیدن بهم قول میدین که برین ؟ ممنون اگه نتونستین بریم خب بس یه فاتحه که دیگه کاری نداره واسه شادیشون بفرستین ! یه بوس آب دار از لپ اون ماماناتون بگیرید ! وای من کادو چی بگیرم؟ کمکم کنید نفری یه 10000تومنی بدین کافیه!کارم راه میافته؟ ممنون یا حق |
|
+ نوشته شده در
85/04/24ساعت 15:57 توسط لیلا |
|
|
به یاد تو ای غزل! مرثیه شد هر شبم ببین که با خنده هات اشکامو خط میزنم هر شب شماره کردم روزای رفته از دست خط به خط قصه ام قصه تلخ شکست سیاه شده دفترم بس که تو رو نوشتم بوی بهار پیزچیده تو شهر سونوشتم ماهی رو نقاشی کن روی غرور دریا شبامو آتیش بزن منو ببر بهفردا بعدش بکش یه آفتاب تا بشکنه سحر،خواب پاک نکن از نقاشی ات گلای سرخ بی تاب کبوترا رو بکش تو آسمون آبی منو ببر تو دنیات دنیای هم صدایی اونوقت تو نقاشی هات هرگز نکش جدایی می خوام از یکی تشکر کنم که کمی از اون شادی از دست رفتم و بهم برگردوند ... کسی که یه دنیا دوسش دارم و از خدا میخوام که همه روزاش بهتر از دیروز باشه ... از خدا می خوام که هر جاهست خوشبخت باشه ، سعادتمند باشه و آروزهای خوبی رو براش از خداوند خاستارم .... داداشی با توام خیلی گلی بابت همه چیز ممنون . یا حق |
|
+ نوشته شده در
85/04/21ساعت 12:40 توسط لیلا |
|
|
سلام دیشب بازم خوابتودیدم، دیدم که کنارم بودی کنار خودم چیزی که مدتهاس فقط تو خواب می بینم کاش میشد فقط یک بار مثل اون روزها بیای کنارم سرمو بزارم رو شونه هاتو واسم لالایی بخونی اما چه فایده ؟ چه فایده ؟ اونی که رفته دیگه ......... دلم میخواد که تموم دنیامو بدم که یه روز فقط یه روز دوباره اون بیاد بیاد کنارم بیا صدام کنه بیاد دست نوازشگرشو رو سرم بکشه ،بیاد به شیطونیام بخنده دنیامو شاد کنه مثل اون روزها که با هم شاد بودیم اما با رفتنش تموم شادی منو برد همیشه با خودم میگم که اگه این بار ببینمش فقط نیگاش میکنم ،حرف نمیزنم ،حتی نفسم نمی کشم اما اما هروقت که می بینمش نمیدونم چرا همه چی یادم میره .................... خدایا تو میتونی یه بار ببینمش فقط یه بار صدام کنه فقط یه بار صدای خندشو بشنوم خدایا تومیتونی تو میتونی بیاریش فقط تومیتونی........... خدایا خدایا خدایا |
|
+ نوشته شده در
85/04/19ساعت 11:2 توسط لیلا |
|
|
هنگامی که عشق به شما اشارتی کرد،از پی اش بروید، هر چند راهش سخت و ناهموار باشد. هنگامی که با بالهایش شما را در بر می گیرد،تسلیمش شوید، گرچه ممکن است تیغ نهفته در میان پرهایش مجروحتان کند. وقتی با شما سخن می گوید،باورش کنید،گرچه ممکن است صدایش رؤیاهایتان را پراکنده سازد،همان گونه که باد شمال باغ را بی بر می کند. زیرا عشق همان گونه که تاج بر سرتان می گذارد،به صلیبتان می کشد. همان گونه که شما را می پروراند،شاخ و برگتان را هرس می کند. همان گونه که از قامتتان بالا می رود و نازک ترین شاخه هاتان را که در آفتاب می لرزند،نوازش می کند، به زمین فرو می رود و ریشه هاتان را که به خاک چسبیده اند،می لرزاند. عشق،شما را همچون بافه های گندم برای خود دسته می کند. می کوبدتان تا برهنه تان کند. سپس غربالتان می کند تا از کاه جداتان کند. آسیابتان می کند تا سپید شوید. ورزتان می دهد تا نرم شوید. آن گاه شما را به آتش مقدس خود می سپارد تا برای ضیافت مقدس خداوند،نانی مقدس شوید.
جبران خلیل جبران |
|
+ نوشته شده در
85/04/17ساعت 16:5 توسط لیلا |
|
|
پل چوبی کهنه،فرسوده از سالها استفاده،در زیر وزن ناچیز بدنش سر و صدا می کرد.این همان مکان بود،مکانی که اولین بار یکدیگر را دیدند.پدر و مادرش این مزرعه را در تابستان سال 1908،دو مایل پایین تر از جایی که او زندگی می کرد،خریداری کرده بودند. او همه ی جزییات اولین ملاقاتشان را به یاد داشت و با مرور آنها تبسمی بر لبانش نقش بست. در آن دخترک فقط 10 سال داشت،در حالی که خودش 12 ساله بود.دخترک پس از یک بارش تند بهاری،موهایش قرمزتر از خاکهای سرخ جورجیا نشان می داد.پوست صورتش صاف با لکهای زیاد بود که دارچین های روی کیک پای سیب مادرش را به خاطرش می آورد،همان کیک مخصوصی که هر سال مادرش به خاطر آن برنده ی روبان آبی مسابقات ناحیه می شد.فکر آن دهانش را آب انداخت و شکمش را به سر و صدا واداشت.او قبل از آماده شدن صبحانه توسط مادرش،از خانه بیرون زده بود. گلهای همیشه بهار در امتداد رودخانه با انواع و اقسام رنگهای زرد طلایی،قرمز سیر و نارنجی روشن آشوب به پا کرده بودند.رودِ درخشان مثل تمام ایام تابستان،آرام و تنبل جریان داشت،مگر آنکه پس از یک بعدازظهر پرباران قصد خودنمایی داشته باشد.او قلاب و بطری کرمهایش را آورده بود،اما گربه ماهی ها،حال و حوصله ی گاز زدن به قلابش را نداشتند،بنابراین او به پرتاب سنگ روی آورده بود. دخترک بدون تعارف گفت:شرط می بندم که اگر نه بهتر از تو،مثل تو سنگ را بر روی سطح آب به جست و خیز دربیاورم. او گفت:فکر نکنم. دخترک سنگ تخت و صافی را برداشت که بتواند حداقل 5 بار یا بیشتر بر روی آب بپرد.او حرکت تندی به مچ دستش داد و سنگ شروع به جست و خیز کرد،6،5،4،3،2،1 و...سنگ هفت بار بر روی سطح آب جست و سپس به قعر آن فرو رفت تا به دیگر سنگهای بستر رود بپیوندد. نوبت او فرا رسید.با اطمینان خودش را فرد پیروز قلمداد کرد.با دقتی تمرین شده سنگ را پرتاب کرد.سنگ با صخره ای در وسط جریان آب برخورد کرد و با یک شیرجه ی آرام به قعر آب فرو رفت.دخترک بلافاصله گفت:به نظر من که این فقط یک بار جستن به حساب می آید. عقب افتادن از یک دختربچه ی لاغراندام که به جای خواهر کوچکش محسوب می شد،چیزی نبود که مورد علاقه ی او باشد.وسایلش را برداشت و به راه افتاد.آنچه دخترک گفت او را سر جای خود متوقف کرد.او یک پاکت قهوه ای رنگ مقابلش گرفت و گفت:تو باید از من می پرسیدی جایزه ی بازنده چیست؟ بوی خوش ساندویچ همبرگر و بیسکویت،مشامش را نوازش کرد.آنها زیر یک درخت بزرگ نشستند و اولین غذای خود را خوردند.از آن لحظه به بعد،آنها دیگر از هم جدا نشدند. سالها از پی هم سپری شد.اوایل پاییز 1914 او برای دخترک،دسته گل مورد علاقه اش را تهیه کرد.آخرین گلهای همیشه بهاری که او در ساحل رود پیدا کرده بود.وقتی دسته گل را به او داد،سر به زیر انداخت و با گونه هایی گلگون حرف دلش را زد:خواهش می کنم این افتخار را به من بده که همسرم باشی.او 18 ساله شده بود و جنگ تازه در اروپا به راه افتاده بود.روزنامه ها و رادیو چیزی جز اخبار جنگ ارایه نمی کردند.او گفت:من در بهداری ارتش ثبت نام کرده ام.تا یک هفته ی بعد،قطارم به سوی چارلستون حرکت خواهد کرد.آنها شنبه شب در حضور دوستان و بسیاری از اقوام با هم ازدواج کردند.پذیرایی خوب بود و شاخه گلهای خشک همیشه بهار زینت بخش میزها بودند.همه می خوردند و می گفتند و می خندیدند.بساط جشن و پایکوبی و آواز برپا برقرار بود. زوج جوان،چهار روز به یادماندنی در کنار هم بودند.وقت جدایی چیزی به جز اشک و اندوه وجود نداشت.پس از آن،مرد جوان هرگز همسرش را زنده ندید.وقتی بازگشت،دریافت همسرش در اثر شیوع بیماری آنفلونزا از دنیا رفته است. مرد از پل چوبی عبور کرد و در حالی که دانه های سبک برف با وزش باد زمستانی به هوا بلند می شدند،به طرف کلیسای کوچک روستا رفت.برگهای خشک و مرطوب را از روی سنگ قبر همسرش کنار زد.سپس دسته گل همیشه بهار دیگری روی آن قرار داد.او می دانست که هدیه اش،روح همسرش را شاد خواهد کرد.
او در طول تابستان،هر روز به این مکان می آمد و همیشه با خود قلم مو و رنگ روغن می آورد تا نقاشی کند.گلهای همیشه بهار همیشه در زیر انگشتان پرتوانش زندگی می گرفتند.او حلقه ی عروسی و مدال افتخارش را درآورد و بر بالای سنگ قبر گذاشت.سپس آرام تصویر قاب گرفته ی او را کنار نامش نگه داشت،نامی که به معنی گل همیشه بهار بود،ماری گلد. نانسی پاولی |
|
+ نوشته شده در
85/04/15ساعت 12:43 توسط لیلا |
|
|
سلام کاش میشد دستای ما جوهری بود دفتر گریه ی ما خط خطی بود توی کوچه باغ سبز عاشقی کودکد ساده دل و پاپتی بود می نوشتم مشق شب با چشم تو تو نگاه ینه پیدا می شدم می کشیدم عکس خورشید و تو خواب با طلوعت٬ صبح فردا می شدم کاشکی می شد در شب دلتنگی یام هر نگاه پنجره قاب تو بود خنده ات با هر سپیده می شکفت روی شب بو ٬ شبنم خواب تو بود اما افسوس سهم ما تنهایی شد مثل یه ماهی توی تنگ بلور اون روزا شد مثل خواب و خاطره شد ستاره تو شبای سوت وکور یا حق
|
|
+ نوشته شده در
85/04/14ساعت 12:44 توسط لیلا |
|
|
+ نوشته شده در
85/04/14ساعت 10:52 توسط لیلا |
|
|
سلام
با هزار ترفند شاخه گلی مصنوعی را میان گلهای شاداب گلدانت پنهان کردم بر دفتر خاطراتم نوشتم: تو رادوست خوا هم داشت تا زمانی که آخرین گل پژمرده شود.................... یا حق
|
|
+ نوشته شده در
85/04/12ساعت 11:31 توسط لیلا |
|
|
کویر................................... سرزمین دلتنگی هاست سرزمین خاکستری که بی رحمی های زیادی را تحمل کرده است اما.................. همه را زیر خاکهای داغ و بی انتهایش پنهان می کند و هیچگاه زخمهای دل مجروحش را باز نمی کند ای کاش................. چون کویر مقاوم و سر بلند باشیم در برابر ناملایمتهای روزگار
یا حق |
|
+ نوشته شده در
85/04/11ساعت 17:37 توسط لیلا |
|
|
سلام
دستتو بده به من غمتو به من بده مثل اشک بچه ها ساده و روشن بگو به من بگو:با من و تو تقدیر و تنهایی چه کرد وقتی که حتی آسمون در غم ما گریه نکرد اگه تلخ٬مثل جدایی اگه شیرین٬مثل دیدار بگو از بی تو شکستن لحظه های تلخ تکرار همه حرفات بگو من پر از شنیدنم توی بغض جاده ها تشنه ی رسیدنم نمی دونم کی به ماگفت : می شه از ریشه جدا شد می شه تنها زندگی کرد تو رگ بودن رها شد ولی امروز تلخ و خسته من و تو مصلوب دردیم بگو با من ٬بانوی عشق کی به خونه بر می گردیم بیا تا با مشق خورشید درس عشقو یاد بگیریم باز بیا تا زیر یک سقف واسه زندگی بمیریم یا حق
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
85/04/09ساعت 18:32 توسط لیلا |
|
|
و انسان فاقد معنی ٬ فاقد مسئولیت نیز هست .
لحظه ای را در ترجیح"عظمت"٬"عصیان"٬"رنج"بر "خوشبخی"٬"آرامش"و "لذت"اندکی تردید کرده اند.
و دل های زیبا ی همه قرنهاـاز گیلگمش تا سارتر٬و از لوپی تا عین القضاه٬ و از مهراوه تا رزاس پاک گردان. یا حق
|
|
+ نوشته شده در
85/04/09ساعت 7:8 توسط لیلا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
مهرباني ممنوع !!!!!!!!!!!!!!!!
دست سوزنده مشتاقت را در نهانخانه جيبت بگذار تا كه پابند نباشي به كسي دست بدهي خارهايي هستند كه ز سر پنجه دوست با سر انگشتانت می جنگند ، دوستي مسخره است مهربانی ممنوع!!!!!!!!!!!!!! |
| پیوندهای روزانه |
|
گالری زیبا از عکسهای آرایش آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|